تبدیل ناخودآگاه به خودآگاه

hashemi

ناظم انجمن
کارل یونگ بیش از شصت سال است که از دنیا رفته، با این حال آن جمله واحدِ او، امروز بیش از تمام دوران حیاتش، اسکرین‌شات می‌شود، تتو می‌گردد و نقل‌قول می‌شود:

«تا زمانی که ناخودآگاه را به خودآگاه تبدیل نکنید، آن، زندگیِ شما را هدایت خواهد کرد و شما آن را سرنوشت خواهید نامید.»

دلیلی برای زنده ماندن این جمله وجود دارد؛ چرا که سازوکاری را توصیف می‌کند که اکثر مردم هم‌اکنون و بدون آنکه بدانند، در حال اجرای آن هستند.

بیایید با معنای واقعی «ناخودآگاه» از دیدگاه یونگ شروع کنیم؛ چرا که فضای مجازی، آن را به شعاری ساده‌انگارانه برای خودیاری تقلیل داده و هراسِ نهفته در ایده اصلی را از میان برده است.

یونگ درباره خاطرات فراموش‌شده یا عادت‌های بد صحبت نمی‌کرد. او داشت یک سیستم عاملِ پنهان را توصیف می‌کرد که در زیرِ سطحِ آگاهی شما در حال اجراست؛ سیستمی که از زخم‌های کودکی، الگوهای موروثیِ خانوادگی، برنامه‌ریزی‌های فرهنگی و چیزی که او آن را «سایه» می‌نامید، ساخته شده است؛ یعنی همان بخش‌هایی از وجودتان که چنان زود از آن‌ها تبری جسته‌اید که حتی به یاد نمی‌آورید چنین طردی را انجام داده باشید. این سیستم، علایقِ خود را دارد، دارای دستورکار است، تصمیم‌گیری می‌کند و تمام این‌ها را با زبانی انجام می‌دهد که هرگز به شما خواندنش را نیاموخته‌اند.

شما خروجیِ این سیستم را به مثابه انتخاب‌های آزادانه خود تجربه می‌کنید: فردی که بی‌دلیل مجذوبش می‌شوید، فرصتی که درست پیش از ثمر دادن، خودتان آن را به تباهی کشاندید، درگیریِ تکراری در هر رابطه‌ای با فردی جدید، یا شغلی که در آن گرفتار شده‌اید و نمی‌توانید دلیلش را توضیح دهید. شما پس از وقوعِ همه این‌ها، آن‌ها را به عنوانِ شخصیت، سلیقه، شانس، زمان‌بندی یا سرنوشت روایت می‌کنید.

شما داستانی می‌نویسید که در آن، خودتان به عنوان تصمیم‌گیرنده آگاه در مرکز قرار دارید.

ادعای یونگ این است که شما اغلب نویسنده نیستید؛ شما صرفاً راوی هستید که تصمیماتی را توجیه می‌کنید که قبلاً در جایی که نمی‌توانید ببینید، اتخاذ شده‌اند.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ایده او با «ماتریکس» برخورد می‌کند و این مقایسه، دقیق‌تر از آن چیزی است که مردم تصور می‌کنند. ماتریکس استعاره‌ای از ساختگی بودنِ دنیا نیست؛ بلکه استعاره‌ای از یک سیستم کنترلی چنان یکپارچه است که تحت‌سلطه‌شدگان، آن را به عنوان «زندگی عادی» تجربه می‌کنند.

هیچ‌کس در ماتریکس احساسِ زندانی بودن نمی‌کند؛ آن‌ها احساس می‌کنند عادی هستند و احساس آزادی دارند. این زندان به این دلیل کارآمد است که نامرئی است. این، توصیفی تقریباً کامل از معنای مدنظر یونگ است: اینکه ناخودآگاه زندگی‌تان را هدایت می‌کند و شما آن را «سرنوشت» می‌نامید. این برنامه‌نویسی از درون، شبیه به برنامه‌نویسی به نظر نمی‌رسد؛ بلکه دقیقاً شبیه به «خودِ شما» حس می‌شود.

دلیلِ اینکه تعداد کمی از مردم از این وضعیت می‌گریزند، به یک نقصِ طراحیِ بی‌رحمانه در آگاهیِ انسان بازمی‌گردد. برای زیر سوال بردنِ شرطی‌شدگی‌های‌تان، باید از همان ذهنی استفاده کنید که توسط همان شرطی‌شدگی‌ها شکل گرفته است. لنزِ دوربین نمی‌تواند به‌سادگی انحرافِ خود را ببیند. مکانیسم‌های دفاعیِ شما دقیقاً ساخته شده‌اند تا حقایقِ خاصی را از حوزه آگاهی دور نگه دارند؛ بدین معنا که آن بخش‌هایی از وجودتان که بیش از همه نیازمندِ بررسی هستند، دقیقاً همان‌هایی‌اند که روانِ شما برای پنهان کردن‌شان طراحی شده است. شما توسط خودتان، در برابرِ خودتان محافظت می‌شوید.

به همین دلیل است که «بینشِ» محض، به‌ندرت کسی را تغییر می‌دهد.

مردم این نقل‌قول را می‌خوانند، تکانی از سرِ تصدیق می‌خورند، از آن اسکرین‌شات می‌گیرند و سپس سه‌شنبه آینده، دقیقاً همان الگوی قبلی را در زندگی‌شان ادامه می‌دهند. آگاهی‌ای که در سطحِ روشنفکرانه باقی بماند، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. یونگ به چیزی بسیار طلب‌کننده‌تر از «فهمیدن» اشاره داشت؛ او داشت یک «رویارویی» را توصیف می‌کرد.

تبدیل ناخودآگاه به خودآگاه، یک تغییرِ نگرشِ ساده نیست؛ یک «کاوش» است. به این معناست که با احساساتی که دهه‌ها برای اجتناب از آن‌ها وقت صرف کرده‌اید، هم‌نشین شوید. به این معناست که الگو را در همان زمانی که درونش هستید مشاهده کنید، نه اینکه پس از وقوع، برایش دلیل‌تراشی کنید. به این معناست که مسئولیتِ آن نسخه از خودتان را که تمام عمر علیه‌اش نقش بازی کرده‌اید، بپذیرید. این کاری ناخوشایند، کُند و گاهی تحقیرآمیز است؛ و دقیقاً به همین دلیل است که فرهنگِ غالب ترجیح می‌دهد آن را به شکلِ یک «نقل‌قولِ زیبا» قاب کند، نه یک «حکمِ حبسِ ابد» که هم‌اکنون در حال گذراندنِ آن هستید.

و دقت کنید که او چه کلمه‌ای را به عنوان کلمه پایانی انتخاب کرده است. نه «تقدیر»، نه «مسیر»، بلکه «سرنوشت». سرنوشت، واژه‌ای است که انسان‌ها وقتی چیزی اجتناب‌ناپذیر و بیرونی به نظر می‌رسد، و وقتی احساس می‌کنند چیزی به جای آنکه انتخاب شده باشد، به آن‌ها تحمیل شده است، به آن چنگ می‌زنند. نبوغِ یونگ در این بود که تشخیص داد احساسِ اجتناب‌ناپذیری، خود یک «نشانه» (سیمپتوم) است. وقتی احساس می‌کنید زندگی دارد به سرِ شما می‌آید، وقتی موقعیت‌های تکراری مثل آب‌وهوایی که شما سفارش نداده‌اید، مدام بر سرتان آوار می‌شوند، آن حسِ ناتوانی اغلب ردِ پای ناخودآگاهی است که در حالِ گرداندنِ صحنه است. هرچه زندگی‌تان خودکارتر به نظر برسد، بخشِ بزرگ‌تری از آن از اعماقِ وجودتان هدایت می‌شود.

آزادیِ عجیبی در این نهفته است که اکثر مردم آن را نادیده می‌گیرند، چون این ایده بیش از حد سنگین به نظر می‌رسد. اگر الگوهای شما ناخودآگاه نصب شده‌اند، پس «نصب شده‌اند». این یعنی می‌توان با تلاشی عظیم، آن‌ها را بازبینی و بازنویسی کرد. باورِ جایگزین — اینکه این‌ها صرفاً همان چیزی است که هستید و همیشه خواهید بود — بسیار زندان‌گونه‌تر از هر چیزی است که یونگ توصیف کرد. او شما را به سرنوشت محکوم نمی‌کرد؛ او داشت تنها دری را که راهِ خروج از آن بود به شما نشان می‌داد، و آن در، تنها به سمتِ درون باز می‌شود.

شصت سال از مرگ او گذشته، و این مرد هنوز هم در حال توصیفِ گشت‌وزنیِ روزانه شما در زندگی‌تان است؛ با دقتی بیش از همان برنامه‌ای که این مطلب را به شما تحویل داده است.

ناخودآگاه، برنامه را اجرا می‌کند.
خودآگاهی، تنها چیزی است که همواره قادر بوده است کد را بخواند.
 
دوستان عزیز سوالات را در بخش سوالات بپرسید در بخش تجربیات یا بخش دیگری نپرسید. فقط سوالاتی که در بخش سوالات پرسیده می شود جواب داده می شود
بالا