hashemi
ناظم انجمن
«آنچه توجهِ شما را تصاحب میکند، مالکِ شماست»
توجه، هرگز امری خنثی نیست؛
هر آنچه آن را میبلعد، بهآرامی وجودتان را شکل میدهد. این دگرگونی، نه بهناگاه و نه شبانه، بلکه از مَعبرِ تکرار رخ میدهد.
شما با همان چیزی خو میگیرید که بیش از هر چیز به آن مینگرید.
آنچه در ذهن خود جای میدهید، صرفاً به صورت «اطلاعات» باقی نمیماند؛ بلکه به لحن، خلقوخو و انتظار بدل میشود. ذهن، ماهیتِ جهانی را که در آن میزید، از همان چیزی میآموزد که مدام در حال جذبِ آن است.
اخبارِ بیپایان، اضطرار را میآموزد؛
رسانههای اجتماعی، قیاس را؛
و سرگرمیهای مداوم، بیصبری را.
هیچیک از اینها بهتنهایی خطرناک به نظر نمیرسند، اما در کنار هم، شیوهای از «بودنِ ناآرام» را در ما نهادینه میکنند.
ما همواره از عقاید، باورها و ارزشها سخن میگوییم،
اما بهندرت از «توجه» حرفی به میان میآوریم.
با این حال، این توجه است که برمیگزیند کدام افکار زنده بمانند، کدام عواطف عمق یابند و کدام پرسشها اجازه یابند تا آنقدر درنگ کنند که اهمیت یابند.
پناه بردن به حواسپرتی، شما را در برابر سکوت محافظت میکند،
اما همزمان حائلی میان شما و خودتان میگردد.
بدون ورودیهای مداومِ ذهنی، احساساتِ حلنشده سر بر میآورند؛ ابتدا کسالت پدیدار میشود، سپس اضطراب و آنگاه، چیزی از جنسِ حقیقت.
این اسطوره، افراد را نیز به دام میاندازد: انسانها به رنج میآویزند، چرا که هراسانند مبادا شفا یافتن، آنها را تهی و بیروح کند؛ گویی وضوح، عمق را محو میکند و صلح و آرامش، ذاتاً سطحی است.
از منظر فلسفی،
توجه یک «فعلِ اخلاقی» است. آنچه به آن توجه میکنید، تنومند و واقعی میشود و آنچه نادیدهاش میگیرید، پژمرده میگردد.
زندگی بیش از آنکه حاصلِ تصمیمات ما باشد، محصولِ نگریستنهای تداومیافتهی ماست.
اگر به قدر کافی از حواسپرتیها بکاهید، اتفاق عجیبی رخ میدهد:
زمان کند میشود، حواس تیز میگردند و شما بهجای آنکه صرفاً از لحظهها عبور کنید، در آنها ساکن میشوید.
توجه، به همان ساحتِ یگانهای بدل میشود که زندگی بهواقع در آن جریان دارد.
اگر بیشترِ عواملِ حواسپرتی را از خود دور میکردید، ناچار به ملاقات با چه کسی میشدید؟
پ.ن:
چند بار متن رو خوندم.دلم نیومد تکخوری کنم
توجه، هرگز امری خنثی نیست؛
هر آنچه آن را میبلعد، بهآرامی وجودتان را شکل میدهد. این دگرگونی، نه بهناگاه و نه شبانه، بلکه از مَعبرِ تکرار رخ میدهد.
شما با همان چیزی خو میگیرید که بیش از هر چیز به آن مینگرید.
آنچه در ذهن خود جای میدهید، صرفاً به صورت «اطلاعات» باقی نمیماند؛ بلکه به لحن، خلقوخو و انتظار بدل میشود. ذهن، ماهیتِ جهانی را که در آن میزید، از همان چیزی میآموزد که مدام در حال جذبِ آن است.
اخبارِ بیپایان، اضطرار را میآموزد؛
رسانههای اجتماعی، قیاس را؛
و سرگرمیهای مداوم، بیصبری را.
هیچیک از اینها بهتنهایی خطرناک به نظر نمیرسند، اما در کنار هم، شیوهای از «بودنِ ناآرام» را در ما نهادینه میکنند.
ما همواره از عقاید، باورها و ارزشها سخن میگوییم،
اما بهندرت از «توجه» حرفی به میان میآوریم.
با این حال، این توجه است که برمیگزیند کدام افکار زنده بمانند، کدام عواطف عمق یابند و کدام پرسشها اجازه یابند تا آنقدر درنگ کنند که اهمیت یابند.
پناه بردن به حواسپرتی، شما را در برابر سکوت محافظت میکند،
اما همزمان حائلی میان شما و خودتان میگردد.
بدون ورودیهای مداومِ ذهنی، احساساتِ حلنشده سر بر میآورند؛ ابتدا کسالت پدیدار میشود، سپس اضطراب و آنگاه، چیزی از جنسِ حقیقت.
این اسطوره، افراد را نیز به دام میاندازد: انسانها به رنج میآویزند، چرا که هراسانند مبادا شفا یافتن، آنها را تهی و بیروح کند؛ گویی وضوح، عمق را محو میکند و صلح و آرامش، ذاتاً سطحی است.
از منظر فلسفی،
توجه یک «فعلِ اخلاقی» است. آنچه به آن توجه میکنید، تنومند و واقعی میشود و آنچه نادیدهاش میگیرید، پژمرده میگردد.
زندگی بیش از آنکه حاصلِ تصمیمات ما باشد، محصولِ نگریستنهای تداومیافتهی ماست.
اگر به قدر کافی از حواسپرتیها بکاهید، اتفاق عجیبی رخ میدهد:
زمان کند میشود، حواس تیز میگردند و شما بهجای آنکه صرفاً از لحظهها عبور کنید، در آنها ساکن میشوید.
توجه، به همان ساحتِ یگانهای بدل میشود که زندگی بهواقع در آن جریان دارد.
اگر بیشترِ عواملِ حواسپرتی را از خود دور میکردید، ناچار به ملاقات با چه کسی میشدید؟
پ.ن:
چند بار متن رو خوندم.دلم نیومد تکخوری کنم