چشم سوم، شاید...(یک خاطره)

hashemi

ناظم انجمن
.
یه روزگاری ، چندسالی توی ،، شهرک اکباتان ،، زندگی میکردم .
بلوک ما ، یه نگهبانی داشت که گاهی که دلش میگرفت، از اتاقک دو ، در دو یِ زیرپله اش زنگ میزد و میگفت آقای جلیلی، چایی داری ، یه چند دقیقه ای بیام بالا .
میگفتم بفرما .
برخی از همسایه های بلوک بمن می گفتن شما نباید با نگهبان بلوک اینهمه ،،خودی،، بشی .
شاید با افکاری که اونها داشتند ، حق با اونها بود ، ولی من در رفتار و کردار آقای محمدیان ،، نگهبانِ ورودی ،،
که از اقوام ،،ترکمن،، بود ، احساس میکردم که مرد بزرگی ست ......
دو ، سه سالی که باهم دوست بودیم مدام بمن میگفت یه بار باید ،، عید قربان ،، بیای بریم ،، کلاله ،، روستای ما ، مهمون ترکمن ها باشی . خیلی هم به این دعوت اصرار میکرد . منم بدلیل شلوغی کار طبق معمول قول میدادم و عمل نمیکردم .
تا اینکه یبار شب عید نوروزی که دقیقا یادم نیست کدوم سال بود و برف هم میبارید گفت آقای جلیلی چقدر دوست داشتم همین الان باهم میرفتیم کلاله .
پیش خودم فکری کردمو گفتم ، هرچه باد ، آباد .
و رفتیم ، منو ، پسرم با یکی از بازیگران نوجوان فیلمم با آقای محمدیان . تمام طول راه ریز ریز برف میبارید و ما میرفتیم تا نیمه های شب رسیدیم کلاله .
سه شبانه روز ما میهمان آقای محمدیان بودیم .
هر روز برا پذیرایی ما، یه گوسفند قربانی کرد و از صبح تا اواخر شب ما رو به سیر و گشت در مناظر اطراف حتی سر مزار شاعر معروف ترکمن ،، مختومقلی
فراغی ،، برد . هر جا هم که میرفتیم سرشناس بود و بهش احترام میگذاشتن .
روز چهارم که شد ، صبح زود پسرم گفت بابا برگردیم .
پرسیدم چرا؟
گفت ، آخه بعدا تو چجوری میخوای اینهمه محبت ایشونو جبران کنی؟
آقای محمدیان وقت خداحافظی با اصرار زیاد یه قالیچه ترکمنی به پسرم هدیه داد .
موقع جدا شدن ، خصوصی ازش پرسیدم آقای محمدیان شما با این وضعیت و موقعیت چطور اومدی نگهبان یه بلوکِ اکباتان شدی .
اولش نگفت، ولی بعد که اصرار کردم ، آرام گفت برا
،، تزکیه نَفس ،،
هرسال عید قربان که میشه ، میگم خدایا روح بلند آقای دُردی محمدیان رو، در بلندای ملکوتت شاد فرما.

ابوالفضل جلیلی
 

مرضیه جعفری

کاربر ویژه
.
یه روزگاری ، چندسالی توی ،، شهرک اکباتان ،، زندگی میکردم .
بلوک ما ، یه نگهبانی داشت که گاهی که دلش میگرفت، از اتاقک دو ، در دو یِ زیرپله اش زنگ میزد و میگفت آقای جلیلی، چایی داری ، یه چند دقیقه ای بیام بالا .
میگفتم بفرما .
برخی از همسایه های بلوک بمن می گفتن شما نباید با نگهبان بلوک اینهمه ،،خودی،، بشی .
شاید با افکاری که اونها داشتند ، حق با اونها بود ، ولی من در رفتار و کردار آقای محمدیان ،، نگهبانِ ورودی ،،
که از اقوام ،،ترکمن،، بود ، احساس میکردم که مرد بزرگی ست ......
دو ، سه سالی که باهم دوست بودیم مدام بمن میگفت یه بار باید ،، عید قربان ،، بیای بریم ،، کلاله ،، روستای ما ، مهمون ترکمن ها باشی . خیلی هم به این دعوت اصرار میکرد . منم بدلیل شلوغی کار طبق معمول قول میدادم و عمل نمیکردم .
تا اینکه یبار شب عید نوروزی که دقیقا یادم نیست کدوم سال بود و برف هم میبارید گفت آقای جلیلی چقدر دوست داشتم همین الان باهم میرفتیم کلاله .
پیش خودم فکری کردمو گفتم ، هرچه باد ، آباد .
و رفتیم ، منو ، پسرم با یکی از بازیگران نوجوان فیلمم با آقای محمدیان . تمام طول راه ریز ریز برف میبارید و ما میرفتیم تا نیمه های شب رسیدیم کلاله .
سه شبانه روز ما میهمان آقای محمدیان بودیم .
هر روز برا پذیرایی ما، یه گوسفند قربانی کرد و از صبح تا اواخر شب ما رو به سیر و گشت در مناظر اطراف حتی سر مزار شاعر معروف ترکمن ،، مختومقلی
فراغی ،، برد . هر جا هم که میرفتیم سرشناس بود و بهش احترام میگذاشتن .
روز چهارم که شد ، صبح زود پسرم گفت بابا برگردیم .
پرسیدم چرا؟
گفت ، آخه بعدا تو چجوری میخوای اینهمه محبت ایشونو جبران کنی؟
آقای محمدیان وقت خداحافظی با اصرار زیاد یه قالیچه ترکمنی به پسرم هدیه داد .
موقع جدا شدن ، خصوصی ازش پرسیدم آقای محمدیان شما با این وضعیت و موقعیت چطور اومدی نگهبان یه بلوکِ اکباتان شدی .
اولش نگفت، ولی بعد که اصرار کردم ، آرام گفت برا
،، تزکیه نَفس ،،
هرسال عید قربان که میشه ، میگم خدایا روح بلند آقای دُردی محمدیان رو، در بلندای ملکوتت شاد فرما.

ابوالفضل جلیلی
بیش باد 🙏🏼👏🏼👏🏼💗
 
دوستان عزیز سوالات را در بخش سوالات بپرسید در بخش تجربیات یا بخش دیگری نپرسید. فقط سوالاتی که در بخش سوالات پرسیده می شود جواب داده می شود
بالا