ممنونم خانم هاشمی گرامی
واقعا شاید من خیلی دو دو تا بوده ام و مقرراتی .. شب ساعت ده می خوابیدم و 5 و نیم بیدار می شدم . ساعت های روزم را در جدول نوشته بودم که چه باید بکنم . البته هم درس و هم ورزش و تفریح و هم مطالعه بود . در همه ی موارد شاگرد اول بودم . سازگاری و دوست شدن برایم راحت بود . حتی کلاس 4 دبیرستان در مدرسه ای که شاگردانش با هم تقریبا یازده سال با هم بودند به راحتی با هاشون هماهنگ شدم و دوست شدم.
شاید از دوره ی سربازی و آشنایی و پیروی از مطالب آن معلم ، دیگه خیلی بیشتر برای خودم مقررات گذاشتم و خودم و بقیه رو اذیت کردم . و با آنکه از لحاظ مالی تامین بودم اما زندگی متاهلی سختی را شروع کردم. هر چند سه فرزند موفق و دوست داشتنی دارم اما از زندگی و راهی که برای خودم در نظر گرفته بودم ماندم
الان هم از بس که منطقی فکر می کنم شاید خیلی درگیر هستم.
البته خیلی سعی می کنم دیگران را قضاوت نکنم و یا اگر عکس العمل هایی بر خلاف انتظار من دارند دنبال این می گردم که حتما نیت های خوبی در کارشان داشته اند.
ولی خیلی سخت است که هم اشتباهات خودم را ببخشم که فرصت هایم را از دست دادم و هم سخت است که آن معلم را ببخشم. و بیشتر خودم را که نتوانستم سریعتر به راه درست برگردم.
این درسی است که باید بگیرم که برم به درس های بعدی .
زندگی فارغ التحصیلی ندارد. و اون قورباغه ای که باید ببوسم را دارم سعی می کنم پیدا کنم .
رضای عزیز
انگار زندگی راز و رمزیست که باید رمز گشاییش کنیم، هر کس به فراخور حال خود...
کار ما کمالگراها سختتر هم هست
سی سال پیش قورباغه بادی خریدم.
روش نوشته بود:
Kiss me
تا
ششسال پیش که استاد در اولین دوره خلق آینده
به ما گفت
قورباغهت را ببوس!
من دیدم، ۲۵ساله که این قورباغه، جلوی چشمم هست و هر لحظه به من میگه، منو ببوس

و
من
میدیدم و پیامشو نمیگرفتم.
سراسر کائنات برای ما پیام داره و فقط کافیه در آرامش بفهمیمشون.
از کسایی که از کسالت و بیکاری مینالند در عجبم چون کارگاه هستی؛ هر روز برای ما کلی درس داره.
رضای عزیز
خیلی خوشحالم که استعدادهای بالقوهت رو بالفعل کردی.
کدامیک از ما صد در صد خودشو به بهرهوری رسونده؟؟؟
فکر نمیکنم، قرار هم این بوده.
قصه خضر و موسی
قصه دو پیغمبره
موسی باز هم داره یاد میگیره
و شاید این خود زندگیه...
که
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در میاید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک؛ فضا؛ رنگ؛ صدا؛ پنجره؛ گل؛ نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار؛ از پشه؛ از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان
گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...
درخشانی دوست عزیز