زینب موسوی
کاربر ویژه
درود آقای دکتر
هنگام انجام این مدیتیشن وقتی به قسمتی رسید که میگفتین اون بند نورانی رو مثل ریشه به عمق زمین مثل یک لنگر محکم متصل کنید، من در قسمت پیشانی ام یه سیاره دیگه رو دیدم و یه حس غم و ترسی من رو با بغض گرفت که اگه اینجا روی زمین سفت بشم، چطوری برگردم به سیاره خودم، مثل یه بچهای که نمیخواد از مادرش جدا بشه… خیلی حس عجیبی بود تاحالا اصلا همچین چیزی به ذهنم نیومده بود. سعی کردم با صدا همچنان ادامه بدم و خودم رو آروم کنم با اینکه اشکهام ناخودآگاه سرازیر میشد
و یه جملهای به ذهنم اومد که در میون جملاتی که شما میگفتین، اضافه کردم: از زمین تشکر کردم که اجازه داده اینجا باشم تا هروقت که نیازه
هنگام انجام این مدیتیشن وقتی به قسمتی رسید که میگفتین اون بند نورانی رو مثل ریشه به عمق زمین مثل یک لنگر محکم متصل کنید، من در قسمت پیشانی ام یه سیاره دیگه رو دیدم و یه حس غم و ترسی من رو با بغض گرفت که اگه اینجا روی زمین سفت بشم، چطوری برگردم به سیاره خودم، مثل یه بچهای که نمیخواد از مادرش جدا بشه… خیلی حس عجیبی بود تاحالا اصلا همچین چیزی به ذهنم نیومده بود. سعی کردم با صدا همچنان ادامه بدم و خودم رو آروم کنم با اینکه اشکهام ناخودآگاه سرازیر میشد
و یه جملهای به ذهنم اومد که در میون جملاتی که شما میگفتین، اضافه کردم: از زمین تشکر کردم که اجازه داده اینجا باشم تا هروقت که نیازه
آخرین ویرایش: