hashemi
ناظم انجمن
چرا محتوای درمانگرانه میتواند وضعیت برخی افراد را وخیمتر کند؟
محتوای درمانگرانه گاهی نتیجهای معکوس به بار میآورد؛ زیرا «بینش» سریعتر از ظرفیتِ تحملِ روان پدیدار میشود. این امر با گشودن زخمها بدون ارائهی حمایت کافی، فرد را در وضعیتی ملتهب، بیشهوشیار و سرگشته رها میکند، در حالی که هدفِ اصولیِ هر فرآیندِ درمانی، باید آرامسازی یا یکپارچهسازیِ ایمن و تدریجی باشد.
زیگموند فروید هشدار داده بود که آگاهسازیِ ناخودآگاه بدون وجود «ظرفیت نگهدارنده» (Containment)، به تشدید نشانگان (سیمتومها) میانجامد؛ زیرا در چنین شرایطی، مکانیزمهای دفاعی بهطور ناگهانی فرو میپاشند و اضطراب، احساس گناه و امیال سرکوبشده را بدون وجود ساختاری برای هضمِ روانی و ایمنِ آنها، آزاد میسازند.
کارل یونگ نیز خطری مشابه را گوشزد کرده بود: مواجههی زودهنگام با «سایه» میتواند آگاهی را لبریز کرده، باعث تورمِ هویت و تشدید شرم شود و تکانههایی را رها سازد که «من» (ایگو) هنوز قادر نیست بهشکلی مسئولانه، دلسوزانه و پایدار با آنها مواجه شود.
محتوای درمانگرانهی مدرن، «واژگان» را بدون «رابطهی انسانی»، «بینش» را بدون «همسویی عاطفی»، و «چارچوبها» را بدون «تنظیمگریِ هیجانی» ارائه میدهد. این روند، افراد را با مکاشفاتی تنها میگذارد که سیستم عصبی آنها آمادگیِ لازم را برای حملِ ایمن، تدریجی و مشروطِ آن در یک بسترِ ارتباطی نداشته است.
در نتیجه، افراد بهجای دستیابی به تسکین، احساس ناخوشایندتری پیدا میکنند؛ دچار بیشهوشیاری و خودانتقادگری مفرط میشوند و مدام به تفسیر و روایتگریِ واکنشهای خود میپردازند. آنها «آگاهی» را با «شفا»، و «پایشِ دائمیِ خود» را با «خودشناسی» اشتباه میگیرند؛ آن هم در غیابِ ساختارِ نگهدارنده، امنیت، راهنماییِ تخصصی، گامبندیِ مناسب، حمایت و یکپارچهسازیِ اصولی.
فرآیندِ شفا پیش از «بینش»، نیازمندِ «ظرفیتِ نگهدارنده»، امنیت، ریتم و رابطهی انسانی است. تنها در این صورت است که محتوای ناخودآگاه میتواند بهجای سرازیر شدنِ سیلآسا در سطحِ آگاهی — که منجر به فروپاشی روانی و عاطفی فرد میشود — بهتدریج و در مسیری انسانی هضم شود.
در غیابِ «ظرفیتِ نگهدارنده»، بینش نه مایهی رهایی، که نوعی «تعدیِ روانی» است. این وضعیت، شفا را به اجرایی نمایشی، یک معیارِ سنجشِ تازه، و ابزاری برای احساسِ نقص تبدیل میکند؛ چرا که فرد به دلیلِ سرعتِ پایینِ بهبودِ درونیاش، احساسِ سرزنش میکند، بیآنکه بهشکلی ایمن، دلسوزانه و پایدار در بسترِ یک رابطهی انسانی حمایت شده باشد.
پرسش اصلی این نیست که «چرا افراد در برابرِ شفا مقاومت میکنند»، بلکه این است که آیا بسترِ امنِ کافی برای مواجهه با خودشان فراهم بوده است یا خیر؟
بستری که مانع از درهمشکستنِ آنها زیر بارِ حقایقِ ناگهانی شود؛ حقایقی که پیش از موعد و در تنهایی، بیپناهی و در معرضِ آسیب بودن، به آنها هجوم آورده است.
اگر قرار است «بینش»، شفابخش باشد، پس چرا گاهی اوقات افراد را مضطربتر، ازهمگسیختهتر و درماندهتر از پیش رها میکند؟
پ.ن:
این متن،
شاید توضیحی برای خلق تکنیکهای شفابخشی استاد فرهیختهام باشد.
از او یاد گرفتم بر مراجعانم، برچسب تشخیصی نزنم و حتی وقتی با برچسب تشخیصی، مراجعه میکنند.
در کنارشان هستم تا ازین تشخیص فاصله بگیرند.
این را مینویسم
تا بدانیم روند شفا، گاهی اینگونه شکل میگیرد:
بعد از گذراندن دورهای مفصل و دانشگاهی، سر کلاس خلق آینده از استاد پرسیدم:
استاد! من از لحاظ شخصیتی جز دسته فلان هستم.میتونه این خصوصیتم(یک خصوصیت خود را در مورد حافظه طولانیمدت گفتم)، بهخاطر نوع شخصیتم باشه.
استاد بیدرنگ به من گفت: نه فقط تو خیلی باهوشی!!!
سالها از دوره میگذرد و من با آن برچسب، فاصله زیادی دارم...
گاه حیفم میآید
از روند شفا، در تجسمخلاق
تجربیاتم را درمیان نگذارم...
و فقط یک علت آن شاید اینست:
مَن لم يَشكُرِ المَخلوقَ لَم يَشكُرِ الخالِقَ
محتوای درمانگرانه گاهی نتیجهای معکوس به بار میآورد؛ زیرا «بینش» سریعتر از ظرفیتِ تحملِ روان پدیدار میشود. این امر با گشودن زخمها بدون ارائهی حمایت کافی، فرد را در وضعیتی ملتهب، بیشهوشیار و سرگشته رها میکند، در حالی که هدفِ اصولیِ هر فرآیندِ درمانی، باید آرامسازی یا یکپارچهسازیِ ایمن و تدریجی باشد.
زیگموند فروید هشدار داده بود که آگاهسازیِ ناخودآگاه بدون وجود «ظرفیت نگهدارنده» (Containment)، به تشدید نشانگان (سیمتومها) میانجامد؛ زیرا در چنین شرایطی، مکانیزمهای دفاعی بهطور ناگهانی فرو میپاشند و اضطراب، احساس گناه و امیال سرکوبشده را بدون وجود ساختاری برای هضمِ روانی و ایمنِ آنها، آزاد میسازند.
کارل یونگ نیز خطری مشابه را گوشزد کرده بود: مواجههی زودهنگام با «سایه» میتواند آگاهی را لبریز کرده، باعث تورمِ هویت و تشدید شرم شود و تکانههایی را رها سازد که «من» (ایگو) هنوز قادر نیست بهشکلی مسئولانه، دلسوزانه و پایدار با آنها مواجه شود.
محتوای درمانگرانهی مدرن، «واژگان» را بدون «رابطهی انسانی»، «بینش» را بدون «همسویی عاطفی»، و «چارچوبها» را بدون «تنظیمگریِ هیجانی» ارائه میدهد. این روند، افراد را با مکاشفاتی تنها میگذارد که سیستم عصبی آنها آمادگیِ لازم را برای حملِ ایمن، تدریجی و مشروطِ آن در یک بسترِ ارتباطی نداشته است.
در نتیجه، افراد بهجای دستیابی به تسکین، احساس ناخوشایندتری پیدا میکنند؛ دچار بیشهوشیاری و خودانتقادگری مفرط میشوند و مدام به تفسیر و روایتگریِ واکنشهای خود میپردازند. آنها «آگاهی» را با «شفا»، و «پایشِ دائمیِ خود» را با «خودشناسی» اشتباه میگیرند؛ آن هم در غیابِ ساختارِ نگهدارنده، امنیت، راهنماییِ تخصصی، گامبندیِ مناسب، حمایت و یکپارچهسازیِ اصولی.
فرآیندِ شفا پیش از «بینش»، نیازمندِ «ظرفیتِ نگهدارنده»، امنیت، ریتم و رابطهی انسانی است. تنها در این صورت است که محتوای ناخودآگاه میتواند بهجای سرازیر شدنِ سیلآسا در سطحِ آگاهی — که منجر به فروپاشی روانی و عاطفی فرد میشود — بهتدریج و در مسیری انسانی هضم شود.
در غیابِ «ظرفیتِ نگهدارنده»، بینش نه مایهی رهایی، که نوعی «تعدیِ روانی» است. این وضعیت، شفا را به اجرایی نمایشی، یک معیارِ سنجشِ تازه، و ابزاری برای احساسِ نقص تبدیل میکند؛ چرا که فرد به دلیلِ سرعتِ پایینِ بهبودِ درونیاش، احساسِ سرزنش میکند، بیآنکه بهشکلی ایمن، دلسوزانه و پایدار در بسترِ یک رابطهی انسانی حمایت شده باشد.
پرسش اصلی این نیست که «چرا افراد در برابرِ شفا مقاومت میکنند»، بلکه این است که آیا بسترِ امنِ کافی برای مواجهه با خودشان فراهم بوده است یا خیر؟
بستری که مانع از درهمشکستنِ آنها زیر بارِ حقایقِ ناگهانی شود؛ حقایقی که پیش از موعد و در تنهایی، بیپناهی و در معرضِ آسیب بودن، به آنها هجوم آورده است.
اگر قرار است «بینش»، شفابخش باشد، پس چرا گاهی اوقات افراد را مضطربتر، ازهمگسیختهتر و درماندهتر از پیش رها میکند؟
پ.ن:
این متن،
شاید توضیحی برای خلق تکنیکهای شفابخشی استاد فرهیختهام باشد.
از او یاد گرفتم بر مراجعانم، برچسب تشخیصی نزنم و حتی وقتی با برچسب تشخیصی، مراجعه میکنند.
در کنارشان هستم تا ازین تشخیص فاصله بگیرند.
این را مینویسم
تا بدانیم روند شفا، گاهی اینگونه شکل میگیرد:
بعد از گذراندن دورهای مفصل و دانشگاهی، سر کلاس خلق آینده از استاد پرسیدم:
استاد! من از لحاظ شخصیتی جز دسته فلان هستم.میتونه این خصوصیتم(یک خصوصیت خود را در مورد حافظه طولانیمدت گفتم)، بهخاطر نوع شخصیتم باشه.
استاد بیدرنگ به من گفت: نه فقط تو خیلی باهوشی!!!
سالها از دوره میگذرد و من با آن برچسب، فاصله زیادی دارم...
گاه حیفم میآید
از روند شفا، در تجسمخلاق
تجربیاتم را درمیان نگذارم...
و فقط یک علت آن شاید اینست:
مَن لم يَشكُرِ المَخلوقَ لَم يَشكُرِ الخالِقَ