لیلا فیروزی
کاربر ویژه
با سلام..خوابی و که تعریف میکنم قبل از ثبت نام تو دوره های انرژی درمانیه.
خواب دیدم جایی هستم و خانوادم با فاصله ی خیلی زیاد از من توی اون مکان هستن. یه شخصی بود چهرشو نمیتونستم ببینم. از صداش حس کردم اقا هست. گفتم من که مردم نمیخوای جونمو بگیری. گفت قرار نیست کسی جون تو رو بگیره. بعد اومدم سمت خانوادم. همه بودن غیراز همسرم و برادرم که فوت کرده. بهم گفت ما هرکسی و میفرستیم به سمت زمین یه مسئولیتی و بهش میدیم. ولی خیلیا تا به زمین میرسن فراموش میکنن که مسیولیتشون چی بوده.. بعد یه برگه بزرگ سفید رنگ میده دستم. میبینم مثل نمودار نقطه هایی که بالا و پایین هستن به رنگ زرد و ابی توی کاغذ هست.. میگه این برگه سرنوشت توئه.. وظیفه ت هم کمک به دیگرانه.. واردزمین شدی فراموش نکن و مدام بگو وظیفه ی من کمک کردن به دیگرانه.. گفتم پس خانوادم چی. گفت تو بااونها کاری نداشته باش. گفتم من و با این جسم و با این اندازه میخواید بفرستید اون دنیا. گفت اره. و یکدفعه دیدم داخل محوطه دانشگاه هستم و دارم پیش خودم زمزمه میکنم وظیفه من کمک کردن به دیگرانه
و به هفته نکشید که من توی کلاس انرژی درمانی شرکت کردم

خواب دیدم جایی هستم و خانوادم با فاصله ی خیلی زیاد از من توی اون مکان هستن. یه شخصی بود چهرشو نمیتونستم ببینم. از صداش حس کردم اقا هست. گفتم من که مردم نمیخوای جونمو بگیری. گفت قرار نیست کسی جون تو رو بگیره. بعد اومدم سمت خانوادم. همه بودن غیراز همسرم و برادرم که فوت کرده. بهم گفت ما هرکسی و میفرستیم به سمت زمین یه مسئولیتی و بهش میدیم. ولی خیلیا تا به زمین میرسن فراموش میکنن که مسیولیتشون چی بوده.. بعد یه برگه بزرگ سفید رنگ میده دستم. میبینم مثل نمودار نقطه هایی که بالا و پایین هستن به رنگ زرد و ابی توی کاغذ هست.. میگه این برگه سرنوشت توئه.. وظیفه ت هم کمک به دیگرانه.. واردزمین شدی فراموش نکن و مدام بگو وظیفه ی من کمک کردن به دیگرانه.. گفتم پس خانوادم چی. گفت تو بااونها کاری نداشته باش. گفتم من و با این جسم و با این اندازه میخواید بفرستید اون دنیا. گفت اره. و یکدفعه دیدم داخل محوطه دانشگاه هستم و دارم پیش خودم زمزمه میکنم وظیفه من کمک کردن به دیگرانه
و به هفته نکشید که من توی کلاس انرژی درمانی شرکت کردم