hashemi
ناظم انجمن
چند مرد به رودخانهای خروشان رسیدند. باید از آن میگذشتند، اما جریان آب چنان تند بود که هیچکدام جرئت نمیکرد پا به رودخانه بگذارد.
در کنار ساحل، قایقی پیدا کردند. سوار شدند و پس از تقلا با موجها، سرانجام به آن سوی رودخانه رسیدند.
هنوز نفسشان جا نیامده بود که یکی از آنها گفت:
«اگر این قایق نبود، حالا هیچکدام زنده نبودیم.»
دیگری دستی بر بدنهٔ قایق کشید و گفت:
«پس چطور همینجا رهایش کنیم و برویم؟ این پاداشِ چیزی است که جانمان را نجات داده؟»
هیچکس دلش نمیخواست ناسپاس باشد. پس قایق را از آب بیرون کشیدند، روی شانههایشان گذاشتند و راه افتادند.
راه طولانی بود. آفتاب میتابید و سنگینی قایق، قدمهایشان را آهستهتر میکرد. اما هر بار یکی از خستگی میایستاد، دیگری یادآوری میکرد:
«فراموش نکن که جانمان را به آن مدیونیم.»
وقتی به شهر رسیدند، رهگذری با تعجب پرسید:
«این قایق را چرا با خود حمل میکنید؟»
گفتند:
«ما را از مرگ نجات داده. نمیتوانیم رهایش کنیم. باید تا پایان عمر همراه خود نگهش داریم.»
و به راهشان ادامه دادند؛ قایقی که بر آب آنها را حمل کرده بود، حالا بر خشکی بر دوششان سنگینی میکرد.
⸻
گاهی آنچه رها کردنش را ناسپاسی میدانیم، باوری است که روزی پناهمان بوده؛ عادتی که در روزهای سخت دواممان داده؛ یا تصویری از خودمان که زمانی برای زنده ماندن به آن نیاز داشتهایم.
دشواری اینجاست که ارزشِ گذشتهٔ آن را میبینیم، اما بهای امروزِ نگه داشتنش را نه.
میتوان قدردانِ قایق بود و باقیِ راه را بیآن ادامه داد.
در کنار ساحل، قایقی پیدا کردند. سوار شدند و پس از تقلا با موجها، سرانجام به آن سوی رودخانه رسیدند.
هنوز نفسشان جا نیامده بود که یکی از آنها گفت:
«اگر این قایق نبود، حالا هیچکدام زنده نبودیم.»
دیگری دستی بر بدنهٔ قایق کشید و گفت:
«پس چطور همینجا رهایش کنیم و برویم؟ این پاداشِ چیزی است که جانمان را نجات داده؟»
هیچکس دلش نمیخواست ناسپاس باشد. پس قایق را از آب بیرون کشیدند، روی شانههایشان گذاشتند و راه افتادند.
راه طولانی بود. آفتاب میتابید و سنگینی قایق، قدمهایشان را آهستهتر میکرد. اما هر بار یکی از خستگی میایستاد، دیگری یادآوری میکرد:
«فراموش نکن که جانمان را به آن مدیونیم.»
وقتی به شهر رسیدند، رهگذری با تعجب پرسید:
«این قایق را چرا با خود حمل میکنید؟»
گفتند:
«ما را از مرگ نجات داده. نمیتوانیم رهایش کنیم. باید تا پایان عمر همراه خود نگهش داریم.»
و به راهشان ادامه دادند؛ قایقی که بر آب آنها را حمل کرده بود، حالا بر خشکی بر دوششان سنگینی میکرد.
⸻
گاهی آنچه رها کردنش را ناسپاسی میدانیم، باوری است که روزی پناهمان بوده؛ عادتی که در روزهای سخت دواممان داده؛ یا تصویری از خودمان که زمانی برای زنده ماندن به آن نیاز داشتهایم.
دشواری اینجاست که ارزشِ گذشتهٔ آن را میبینیم، اما بهای امروزِ نگه داشتنش را نه.
میتوان قدردانِ قایق بود و باقیِ راه را بیآن ادامه داد.