شکوه تایید
کاربر ویژه
بادرودوسپاس یکی ازغروبهای پاییزی بود.برای قدم زدن راهی اطرف خانه ام شدم وکمی که براهم ادامه دادم درختی رادیدم ودستم رابروی تنه اش گذاشتم وشروع کردم به تعریف وتمجید ازآن درخت که چقدربخشنده وبیتوقع انرژیهای مثبتش رابه رایگان به ماساطع میکندومنفیهارادرخودنهادینه میکندودراین هوای بسیارآلوده تنهاناجی نفس کشیدن مامیشه.وچه بسیارموجودات زنده مانندکرم ها کفشدوزکهاو....پرندگان رادرجاجای برگها وشاخه هایش حفاظت وتغذیه میکند.درهمین حین ناگهان ازبالای آن صدایی مانندچکه کردن آب بهم رسید ومتوجه شدم گویاپرنده ای دربالای شاخه های آن آشیانه ای برای خودساخته وخوردن دست من به درخت آرامش این موجودزیباروبهم زده ودردل کوچکش هراسی انداخته دلم برایش تپیدوباخودم گفتم ازاین به بعد بایداول به بالای درخت نگاه کنم.