نسیم السادات فرساد
کاربر ویژه
سلام وقتتون به شادی وپر از نور
آنچه که من از کلاسهای انرژی درمانی و مدیتیشن استاد آرام یاد گرفتم و نگاه من را به پاییز این گونه تغییر داد
چشمانت را آرام ببند
نفس را از بینی بکش
آهسته آرام
و با بازدم، تمام تنشهای امروز را بیرون بده.
دوباره نفس
و اجازه بده هوا، بدن تو را مثل یک خانهی گرم و امن پر کند.
حالا
تصور کن در یک خانهی پاییزی هستی.
خورشیدِ پاییز، با آن نور نرم و آرامِ خودش،
دستش را به سوی تاریکترین نقطههای خانه دراز میکند…
نه مثل تابستان که نورش سرتا پا میدوید و وجودت را به حرکت وامیداشت…
اینجا نور آرام است…
مهربان است…
و فقط میآید تا تاریکیها را لمس کند…
نه برای بیدار کردن تو…
بلکه برای آرام کردن تو
بگذار این نور لطیف،
روی شانهات،
روی قلبت،
روی گلویت،
به آرومی بنشیند…
در پاییز، طبیعت میداند که تو خستهای.
میداند که انرژی تمام تابستان در بدنت دویده…
و حالا نوبتِ آرام شدن است.
به همین خاطر است که برگها را زرد و نارنجی و قرمز میکند…
تا چاکراههای تو مجبور نباشند با سرعت بچرخند،
و نور سفید را تبدیل به رنگ کنند.
این بار…
طبیعت خودش رنگها را آماده کرده…
رنگهایی که برای بدنت کفایت میکند…
برای قلبت، برای روحت…
تصور کن در میان این رنگها قدم میزنی…
پایت آرام روی برگها مینشیند…
و صدای خشخشِ زیر قدمهایت،
مثل صدای جویدن غذاست…
صدای جذب شدن انرژی…
لقمهلقمه…
آرامآرام…
پاییز دارد تو را تغذیه میکند.
انرژی را کم نمیکند…
تنها آن را عمیقتر و آهستهتر میکند،
تا تو دوباره بدنت را حس کنی…
تا قلبت کمی سبکتر شود…
تا ذهنت جای بیشتری برای آرامش پیدا کند.
اجازه بده طبیعت،
لقمههای کوچکِ انرژی را به هر بخش از بدنت بدهد…
به کف پاها…
به زانوها…
به شکمت…
به قلبت…
به گلویت…
به چشمانت…
همهچیز درونت دارد آرام میشود…
پاییز با صبرش دارد تو را بازسازی میکند.
حالا یک نفس عمیق بکش…
و هنگام بازدم بگذار تمام فشارهای امروز
مثل غباری سبک
از تنت جدا شود.
تو امنی.
تو آرامی.
تو در آغوش طبیعتی که میفهمد چقدر خستهای.
هر وقت آماده بودی…
آرام چشمهایت را باز کن…
و بدان که نور پاییز
در تاریکترین بخش وجودت
هنوز دارد میدرخشد…
آهسته…
اما زنده…
و همیشه همراه تو.
آنچه که من از کلاسهای انرژی درمانی و مدیتیشن استاد آرام یاد گرفتم و نگاه من را به پاییز این گونه تغییر داد
چشمانت را آرام ببند
نفس را از بینی بکش
آهسته آرام
و با بازدم، تمام تنشهای امروز را بیرون بده.
دوباره نفس
و اجازه بده هوا، بدن تو را مثل یک خانهی گرم و امن پر کند.
حالا
تصور کن در یک خانهی پاییزی هستی.
خورشیدِ پاییز، با آن نور نرم و آرامِ خودش،
دستش را به سوی تاریکترین نقطههای خانه دراز میکند…
نه مثل تابستان که نورش سرتا پا میدوید و وجودت را به حرکت وامیداشت…
اینجا نور آرام است…
مهربان است…
و فقط میآید تا تاریکیها را لمس کند…
نه برای بیدار کردن تو…
بلکه برای آرام کردن تو
بگذار این نور لطیف،
روی شانهات،
روی قلبت،
روی گلویت،
به آرومی بنشیند…
در پاییز، طبیعت میداند که تو خستهای.
میداند که انرژی تمام تابستان در بدنت دویده…
و حالا نوبتِ آرام شدن است.
به همین خاطر است که برگها را زرد و نارنجی و قرمز میکند…
تا چاکراههای تو مجبور نباشند با سرعت بچرخند،
و نور سفید را تبدیل به رنگ کنند.
این بار…
طبیعت خودش رنگها را آماده کرده…
رنگهایی که برای بدنت کفایت میکند…
برای قلبت، برای روحت…
تصور کن در میان این رنگها قدم میزنی…
پایت آرام روی برگها مینشیند…
و صدای خشخشِ زیر قدمهایت،
مثل صدای جویدن غذاست…
صدای جذب شدن انرژی…
لقمهلقمه…
آرامآرام…
پاییز دارد تو را تغذیه میکند.
انرژی را کم نمیکند…
تنها آن را عمیقتر و آهستهتر میکند،
تا تو دوباره بدنت را حس کنی…
تا قلبت کمی سبکتر شود…
تا ذهنت جای بیشتری برای آرامش پیدا کند.
اجازه بده طبیعت،
لقمههای کوچکِ انرژی را به هر بخش از بدنت بدهد…
به کف پاها…
به زانوها…
به شکمت…
به قلبت…
به گلویت…
به چشمانت…
همهچیز درونت دارد آرام میشود…
پاییز با صبرش دارد تو را بازسازی میکند.
حالا یک نفس عمیق بکش…
و هنگام بازدم بگذار تمام فشارهای امروز
مثل غباری سبک
از تنت جدا شود.
تو امنی.
تو آرامی.
تو در آغوش طبیعتی که میفهمد چقدر خستهای.
هر وقت آماده بودی…
آرام چشمهایت را باز کن…
و بدان که نور پاییز
در تاریکترین بخش وجودت
هنوز دارد میدرخشد…
آهسته…
اما زنده…
و همیشه همراه تو.