سلام استاد. استادی چیزی و که میخوام بگم عین واقعیته.. من توی خونه نشسته بودم و داشتم یادم نیست چه کاری انجام میدادم یکدفعه میبینم یه پسر 12 ساله هستم و دستم دوتا مشنبا هست توی یکیش سیب زمینی و یکیش پیاز.. مادرمو میبینم که جلوی در وایستاده و منتظر منه. یکدفعه مشنبا سیب زمینی پاره میشه و منم مشغول...