hashemi
ناظم انجمن
جنگ، ویرانیِ ساختارهایِ امنیتیِ ذهنِ انسان را به همراه دارد و «توهمِ ابدیت» را در هم میشکند تا فرد را باِ «هیچِ مطلق» روبرو سازد؛ تابآوری واقعی در این عرصه، نه در انکارِ رنج که در پذیرشِ عمیقِ مرگ و بازآفرینیِ معنا در دلِ ویرانیهاست.
مسئلهی بنیادینِ تابآوری در مواجهه با جنگ، فراتر از پایداریِ فیزیکی یا بازگشت به وضعیتِ پیشین است؛ مسئله اصلی، یک بحرانِ «هستیشناختی» است که در آن، جهانِ امنِ فرد فرو میریزد و او با پرسشهایی مواجه میشود که پاسخهایِ روزمره برای آنها کافی نیست.
انسان در دورانِ صلح، در لایهیِ پنهانِ «توهمِ امنیتِ ابدی» و «ثباتِ ساختارها» زندگی میکند و این باورها، ستونِ فقراتِ روانیِ او را تشکیل میدهند؛ اما جنگ، با خشونتِ مطلق، این لایهیِ محافظتی را پاره و انسان را با «اضطراب وجودی» روبرو میسازد.
در این شرایط، مدلهایِ سنتیِ تابآوری که بر پایهیِ «انکارِ واقعیت» یا «بازگشت به حالتِ عادی» استوارند، به کلی ناکارآمد میشوند، زیرا جنگ اجازهیِ بازگشت به گذشته را نمیدهد. مسئلهی اصلی این است که چگونه میتوان در جهانی که در آنِ «مرگ» به صورتِ روزانه و در همسایگیِ زندگی مینشیند، نه تنها دوام آورد، بلکه به گونهای «اصیل» زیست؟ پاسخ در این است که تابآوری، یک «واکنشِ دفاعی» نیست، بلکه یک «فعالیتِ خلاقانه» است؛ فعالیتی که در آن فرد با پذیرشِ رنجِ اجتنابناپذیر، آن را به بستری برایِ رشدِ عمیقترِ معنا تبدیل میکند.
وقتی انسان میپذیرد که زندگیِ او محدود است و میتواند در هر لحظه پایان یابد، ارزشِ هر انتخاب و هر لحظهیِ زیستن چندین برابر میشود. بنابراین، مسئلهی تابآوری در این گزارش، گذار ازِ یک روانشناسیِ «تأثیرپذیری» به یک روانشناسیِ «تأثیرگذاری» و «مسئولیتپذیری» است که در آن، انسانِ جنگزده، نه به عنوانِ یک «قربانیِ بیاختیار» بلکه به عنوانِ یک «آفرینندهیِ معنا» و «ناجیِ خود» بازتعریف میشود.
این تغییرِ پارادایم، نیازمندِ عبور ازِ «ترسِ منفعلانه» به «ترسِ سازنده» و «اضطرابِ پویا» است که در روانشناسیِ وجودی، محرکِ اصلیِ رشدِ روح و خلاقیتِ انسانی تلقی میشود.
مسئلهی بنیادینِ تابآوری در مواجهه با جنگ، فراتر از پایداریِ فیزیکی یا بازگشت به وضعیتِ پیشین است؛ مسئله اصلی، یک بحرانِ «هستیشناختی» است که در آن، جهانِ امنِ فرد فرو میریزد و او با پرسشهایی مواجه میشود که پاسخهایِ روزمره برای آنها کافی نیست.
انسان در دورانِ صلح، در لایهیِ پنهانِ «توهمِ امنیتِ ابدی» و «ثباتِ ساختارها» زندگی میکند و این باورها، ستونِ فقراتِ روانیِ او را تشکیل میدهند؛ اما جنگ، با خشونتِ مطلق، این لایهیِ محافظتی را پاره و انسان را با «اضطراب وجودی» روبرو میسازد.
در این شرایط، مدلهایِ سنتیِ تابآوری که بر پایهیِ «انکارِ واقعیت» یا «بازگشت به حالتِ عادی» استوارند، به کلی ناکارآمد میشوند، زیرا جنگ اجازهیِ بازگشت به گذشته را نمیدهد. مسئلهی اصلی این است که چگونه میتوان در جهانی که در آنِ «مرگ» به صورتِ روزانه و در همسایگیِ زندگی مینشیند، نه تنها دوام آورد، بلکه به گونهای «اصیل» زیست؟ پاسخ در این است که تابآوری، یک «واکنشِ دفاعی» نیست، بلکه یک «فعالیتِ خلاقانه» است؛ فعالیتی که در آن فرد با پذیرشِ رنجِ اجتنابناپذیر، آن را به بستری برایِ رشدِ عمیقترِ معنا تبدیل میکند.
بحرانِ معنا و ضرورت بازتعریف تابآوری
در این راستا، روانشناسیِ وجودی و معناگرا، به ویژه دیدگاههایِ «ویکتور فرانکل» و افرادی مثل «اِریک فروم»، نشان میدهد که انسان تنها در صورتی میتواند در برابرِ هر رنجی تابآوری کند که برای آن رنج، «معنا» پیدا کند. فرانکل با استناد به تجربیاتِ خود در اردوگاههایِ کار اجباری نازیها، اثبات کرد که «آخرین آزادیِ انسان»، انتخابِ نگرشِ خود در برابرِ هر سرنوشتی است، حتی اگر سرنوشتِ او در بیرون از کنترلش باشد.در جنگ، این معنا دیگر در «آیندهیِ دور» یا «دستاوردهایِ مادی» نیست، بلکه در «نحوهیِ ایستادگی در لحظه» و «تحملِ رنج باِ وقار» نهفته است. «یالوم» نیز در تحلیلهایِ خود دربارهیِ مرگ و اضطرابِ وجودی، تأکید میکند که تابآوری در برابرِ رنجِ جنگ، تنها زمانی ممکن است که انسان با «مرگ» به عنوانِ یک «مرزِ هویتساز» روبرو شود؛ نه به عنوانِ یک پایانِ ترسناک، بلکه به عنوانِ حقیقتی که به زندگیِ او «فشار» و «اقتضایِ زیستن» میبخشد.«یالوم» نیز در تحلیلهایِ خود دربارهیِ مرگ و اضطرابِ وجودی، تأکید میکند که تابآوری در برابرِ رنجِ جنگ، تنها زمانی ممکن است که انسان با «مرگ» به عنوانِ یک «مرزِ هویتساز» روبرو شود؛ نه به عنوانِ یک پایانِ ترسناک، بلکه به عنوانِ حقیقتی که به زندگیِ او «فشار» و «اقتضایِ زیستن» میبخشد
وقتی انسان میپذیرد که زندگیِ او محدود است و میتواند در هر لحظه پایان یابد، ارزشِ هر انتخاب و هر لحظهیِ زیستن چندین برابر میشود. بنابراین، مسئلهی تابآوری در این گزارش، گذار ازِ یک روانشناسیِ «تأثیرپذیری» به یک روانشناسیِ «تأثیرگذاری» و «مسئولیتپذیری» است که در آن، انسانِ جنگزده، نه به عنوانِ یک «قربانیِ بیاختیار» بلکه به عنوانِ یک «آفرینندهیِ معنا» و «ناجیِ خود» بازتعریف میشود.
این تغییرِ پارادایم، نیازمندِ عبور ازِ «ترسِ منفعلانه» به «ترسِ سازنده» و «اضطرابِ پویا» است که در روانشناسیِ وجودی، محرکِ اصلیِ رشدِ روح و خلاقیتِ انسانی تلقی میشود.