دنیا مخبری
کاربر ویژه
استاد جان به شددددت دلم میخاد با یکی حرف بزنم یعنی نقطه بیمار که سلولهای اون پر استرس بودن دلشون میخواست حرف بزنن و دعوا نشن
من خییییییییلی گریه کردم در این مدیت
وقتی حال و روز سلولها رو دیدم
استاد جان بعد از مدیتهام
به شددددت دلم میخاد حرف بزنم با کسی ولی حرفی برای گفتن ندارم دوست ندارم با تراپی و حتی خودم با خودم حرف بزنم
دوست ندارم در مقام قربانی باشم
تمام سلولهای بدنم که بیمار بودن توجه و حمایت میخواستن
و من اینقدر قوی نبودم که تکیه گاه باشم
دلم میخاد یه آدم امن داشته باشم که فقط بتونم حرف بزنم ولی حس میکنم در جهان هیچ کس امن نیست
زیاد حرف زدم
ولی به شدت گشتم جایی رو پیدا کنم حرف بزنم حتی مشاوره آنلاین ولی نتونستم حرف بزنم بدم میاد حس میکنم همه مشاوره ها مه تپ طول عمرم رفتم و رهام کردن مشاوره و حرف زدن بی فایده اس
به اون سلولها هم میخواستم بگم ساکت شید
من خییییییییلی گریه کردم در این مدیت
وقتی حال و روز سلولها رو دیدم
استاد جان بعد از مدیتهام
به شددددت دلم میخاد حرف بزنم با کسی ولی حرفی برای گفتن ندارم دوست ندارم با تراپی و حتی خودم با خودم حرف بزنم
دوست ندارم در مقام قربانی باشم
تمام سلولهای بدنم که بیمار بودن توجه و حمایت میخواستن
و من اینقدر قوی نبودم که تکیه گاه باشم
دلم میخاد یه آدم امن داشته باشم که فقط بتونم حرف بزنم ولی حس میکنم در جهان هیچ کس امن نیست
زیاد حرف زدم
ولی به شدت گشتم جایی رو پیدا کنم حرف بزنم حتی مشاوره آنلاین ولی نتونستم حرف بزنم بدم میاد حس میکنم همه مشاوره ها مه تپ طول عمرم رفتم و رهام کردن مشاوره و حرف زدن بی فایده اس
به اون سلولها هم میخواستم بگم ساکت شید