یک تجربه در مورد استفاده از القای ذهنی

مهدیه شوندی

کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
 

علیرضا انصاری

کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
خیلی خیلی متن و تجربه زیبایی بود.. معنی نوشته هاتون میشه تسلیم بودن یا همون تسلیم اراده خدا بودن.. که اولین پرتو معنوی برای صعود و رشد انسانها میباشد.. من همیشه قبل از مدیتیشن دو قلب در دعاهایم همیشه میگم خدایا من تسلیم اراده تو هستم و خودم را به تو میسپارم این جمله یک سوترا هست که همراه با گفتن نور آبی را تجسم میکنم که بر من می‌بارد و واقعا معجزه می‌کند.وقتی رها و تسلیم میشوید و استرس و نگرانی را کنار می‌گذارید از ماتریکس ذهن خارج میشوید و کامپیوتر الهی خودش کارش را بر حسب اراده خدا و تسلیم شدن شما انجام میدهد
دوست و همکار گرامی در نور و برکت باشید 🙏 🌹
 

hashemi

ناظم انجمن
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
به‌به
به‌به به این حال و هوا

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۲۶﴾

تولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَتَرْزُقُ مَنْ تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ ﴿۲۷﴾ آل‌عمران

بهتذین‌های خدا نصیب‌تون💞
 

فاطمه توسلی

کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
عالی بود.این مرحله تسلیم.من قبلا همه چی و به زور میخلستم 😁😁😁
 

سعید شیرزادی

کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
درودبرشما مهدیه خانوم. یعنی منکه برااجاره خونه انجام دادم نکنه بی بی نتانیاهوخونه رو سرم خراب کنه 😂حالا کاریه که شده اگه خروسه فردا گفت خب باید برم دیگه 🙈🙈🤣🤣. دلورس کانن میگه تمام عالم ازانرژیه یاپخش هست یا متراکم وفشرده هست وباید باانرژیهابازی کرد.... .
 

Dr.Aram

تیم مدیریت
دوستان عزیز دقت کنید که
اگر ما غذا می‌خوریم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی گرسنگی را بگیریم
اگر لباس می‌پوشیم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی سردماش شدن و سرد شدن را بگیریم
اگر ما کلاس می‌رویم و دانش یاد می‌گیریم می‌خواهیم جلوی روند طبیعی ناآگاهی را بگیریم
اگر ما جاده می‌سازیم داریم جلوی روند طبیعی صحراها را می‌گیریم
اگر سوار ماشین می‌شویم یعنی داریم جلوی روند پیاده‌روی را می‌گیریم
اگر کفش می‌پوشیم یعنی داریم جلوی روند سنگ‌هایی که قرار است بر پایمان برود را می‌گیریم
یا اینکه اگر ما لباس می‌پوشیم داریم جلوی روند طبیعی لخت بودن را می‌گیریم چون ما لخت به دنیا می‌آییم.
اگر طبیعت یا خداوند می‌خواست ما لباس بپوشیم حتماً ما را با لباس به دنیا می‌آورد!
پس ما همیشه داریم جلوی روند طبیعی چیزهایی که در حال اتفاق افتادن هست را می‌گیریم
حالا ممکن است این خداوند مقدر کرده باشد که ما پابرهنه به دنیا بیاییم و با کفش به دنیا نمی‌آمدیم
یا اینکه هستی این کار را با ما انجام داده است.
چه کاری را ما انجام می‌دهیم که جلوی روند را نمی‌گیریم و در جهت روند پیش می‌رویم؟
 

مهدیه شوندی

کاربر ویژه
درودبرشما مهدیه خانوم. یعنی منکه برااجاره خونه انجام دادم نکنه بی بی نتانیاهوخونه رو سرم خراب کنه 😂حالا کاریه که شده اگه خروسه فردا گفت خب باید برم دیگه 🙈🙈🤣🤣. دلورس کانن میگه تمام عالم ازانرژیه یاپخش هست یا متراکم وفشرده هست وباید باانرژیهابازی کرد.... .
نه خدا نکنه. ایشالا که اتفاقا برکت توی زندگیتون کلی هم زیاد بشه و پر از اتفاق های خوب و عالی باشه زندگیتون. من فکر میکنم برای من شخصا جواب نمیداد (اتفاقا بهش فکر کردم که ممکنه همه اینا زاییده ذهن خودم باشه! یعنی چون در ناخودآگاه خودم احتمال میدادم که نکنه دارم کار بدی میکنم و کارما داره و فلان، این خواب هم دیدم و این نتیجه رو هم گرفتم :)) که احتمال زیادی هم میدم همین باشه. پس مطمئنم برای من بد میشد اگه انجامش میدادم. به قول هنری فورد: چه فکر کنید درسته چه فکر کنید درست نیست در هر دو صورت حق با شماست :)
 
دوستان عزیز دقت کنید که
اگر ما غذا می‌خوریم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی گرسنگی را بگیریم
اگر لباس می‌پوشیم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی سردماش شدن و سرد شدن را بگیریم
اگر ما کلاس می‌رویم و دانش یاد می‌گیریم می‌خواهیم جلوی روند طبیعی ناآگاهی را بگیریم
اگر ما جاده می‌سازیم داریم جلوی روند طبیعی صحراها را می‌گیریم
اگر سوار ماشین می‌شویم یعنی داریم جلوی روند پیاده‌روی را می‌گیریم
اگر کفش می‌پوشیم یعنی داریم جلوی روند سنگ‌هایی که قرار است بر پایمان برود را می‌گیریم
یا اینکه اگر ما لباس می‌پوشیم داریم جلوی روند طبیعی لخت بودن را می‌گیریم چون ما لخت به دنیا می‌آییم.
اگر طبیعت یا خداوند می‌خواست ما لباس بپوشیم حتماً ما را با لباس به دنیا می‌آورد!
پس ما همیشه داریم جلوی روند طبیعی چیزهایی که در حال اتفاق افتادن هست را می‌گیریم
حالا ممکن است این خداوند مقدر کرده باشد که ما پابرهنه به دنیا بیاییم و با کفش به دنیا نمی‌آمدیم
یا اینکه هستی این کار را با ما انجام داده است.
چه کاری را ما انجام می‌دهیم که جلوی روند را نمی‌گیریم و در جهت روند پیش می‌رویم؟
چه جالب استاد با این فرمایش شما یاد فیلم the adjustment bureau افتادم.......... همیشه گوشه ذهنم هست... و واقعا هم که همینه
اگر غیر از این بود شما یا دوره خلق آینده رو می ذاشتید یا چشم سوم نه هر دو
شگفت انگیزه ✨
 

علیرضا انصاری

کاربر ویژه
دوستان عزیز دقت کنید که
اگر ما غذا می‌خوریم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی گرسنگی را بگیریم
اگر لباس می‌پوشیم یعنی اینکه می‌خواهیم جلوی روند طبیعی سردماش شدن و سرد شدن را بگیریم
اگر ما کلاس می‌رویم و دانش یاد می‌گیریم می‌خواهیم جلوی روند طبیعی ناآگاهی را بگیریم
اگر ما جاده می‌سازیم داریم جلوی روند طبیعی صحراها را می‌گیریم
اگر سوار ماشین می‌شویم یعنی داریم جلوی روند پیاده‌روی را می‌گیریم
اگر کفش می‌پوشیم یعنی داریم جلوی روند سنگ‌هایی که قرار است بر پایمان برود را می‌گیریم
یا اینکه اگر ما لباس می‌پوشیم داریم جلوی روند طبیعی لخت بودن را می‌گیریم چون ما لخت به دنیا می‌آییم.
اگر طبیعت یا خداوند می‌خواست ما لباس بپوشیم حتماً ما را با لباس به دنیا می‌آورد!
پس ما همیشه داریم جلوی روند طبیعی چیزهایی که در حال اتفاق افتادن هست را می‌گیریم
حالا ممکن است این خداوند مقدر کرده باشد که ما پابرهنه به دنیا بیاییم و با کفش به دنیا نمی‌آمدیم
یا اینکه هستی این کار را با ما انجام داده است.
چه کاری را ما انجام می‌دهیم که جلوی روند را نمی‌گیریم و در جهت روند پیش می‌رویم؟
سلام استاد بزرگوار... چه متن زیبا و سنگین و فلسفی نوشتین.. موضوع عالی برای یک بحث حتی چند ساعته.. واقعا منا به فکر برد استاد .. انشاالله مثل دوران مدرسه سالی یکبار یک اردوی چند روزه شمال بزارین تا بشه از نزدیک هم شما و هم دوستان قدیمی را زیارت و گفتگو کرد،🌹♥️🌹
 

نیلوفر یغمایی

کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
بسیار تجربه عالی و آموزنده ای بود ممنونم
 
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید 😅) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):

یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه💜
من مدتیه با گوشی میام انجمن خیلی اتفاقی دستم خورد پشت هم لینک تو لینک به این متن رسید برام جالب شد گفتم بذار دوباره بخونم…
می دونی چیه مهدیه اون آقا حقش بوده
آدمی که جلو جلو بدو بدو رفته گاو شو فروخته درحالی که می دونسته داره می میره سواستفاده کرده و چوبشم خورده
مثل این می مونه که من جنس خراب مو با حقه و کلک به مشتری بفروشم.
من بدونم فردا زلزله میشه نمی رم خونه مو بفروشم به یکی دیگه.
این مبرهنه
قانون کارما همیشه فعاله
ما فقط نباید از هیچ تکنیکی در راستای کار منفی انجام بدیم یا از تکنیک ها سواستفاده کنیم تا کسی دچار ضرر مادی یا معنوی شه
وگرنه در غیر این صورت همون چیزیه که استاد فرمودن چون ما همیشه جلوی روند طبیعی رو گرفتیم و اگه غیر از این بود الان اینجا نبودیم و هیچ رشد و پیشرفتی بشریت نمی داشت.
استاد یه نکته خیلی ظریفی رو سر کلاس طب انرژی اشاره کردن
*مایی که این جا هستیم باید از این چیزا عبور کرده باشیم*
و ایمان دارم همینه که اصلا استاد این تکنیک ها رو آماده کردن و آموزش میدن…
تامام!!!
 

سارا خانجانی

کاربر ویژه
سلام به شما و همه دوستان و‌مهدیه جان که این تجربه زیبا رو به اشتراک گذاشتن
با اجازه تون یه آیه قرآن هم من به ذهنم رسید در ادامه آیه هایی که شما آوردین اضافه کنم.

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم
و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
والله یعلم و انتم لا تعلمون
 
دوستان عزیز سوالات را در بخش سوالات بپرسید در بخش تجربیات یا بخش دیگری نپرسید. فقط سوالاتی که در بخش سوالات پرسیده می شود جواب داده می شود
بالا