مهدیه شوندی
کاربر ویژه
سلام دوستان گل و استاد عزیز
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید
) خلاصه چند روز صبح خیلی زود پا میشدم انجامش میدادم و خیلی هم خوشحال بودم. از روز سوم احساس کردم دارم یه نشونه هایی میگیرم که این کار اشتباهه! روز چهارم یا پنجم بود که دقیقا قبل از این که صبح بیدار شم و انجامش بدم خواب دیدم یه موشک اومدخورد دقیقا بغل ساختمون ما و یه موج شدید گرفتمون و خونمون داشت خراب میشد رو سرمون که یهو بیدار شدم دیدم ساعت چهاره و وقت انجام مدیتیشنه. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که امروز انجامش ندم و منتظر نشونه بمونم. من یه دوره لایو پنج صبح شرکت کردم که اون روز هم جلسه داشتم. ساعت پنج که جلسه شروع شد استاد اولین چیزی که تعریف کرد این داستان بود (خلاصه ش رو مینویسم):
یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.
نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه
من موقعی که متوجه شدم بعضی از دوستان با القای ذهنی چه تجربه های فوق العاده ای داشتن، مخصوصا در ارتباط با افزوده نشدن اجاره خونه، خیلی هیجان زده شدم که ازش استفاده کنم برای خرید همین خونه ای که اجاره کردیم با یه قیمت خیلی پایین! (لطفا قضاوت نکنید
یه مزرعه داری بوده زمان حضرت موسی که آرزو داشته زبان حیوانات رو یاد بگیره. انقد میره پیش حضرت موسی و بهش میگه که یه کاری کنه که زبان حیوانات رو یاد بگیره، که حضرت موسی میگه باشه و این قابلیت رو بهش میده. مزرعه دار برمیگرده خونه و فردا صبح میبینه خروسش که داره میخونه داره به گاوه میگه: فردا گوسفند مزرعه دار می میره. مزرعه داره اینو میشنوه میگه عه چه خوب شد یاد گرفتم زبونشون رو، برم از ضرر جلوگیری کنم. میره گوسفند رو میفروشه. فردا میبینه خروسه داره به گاوه میگه: فردا تو میری! مزرعه داره میره گاوش رو میفروشه. فرداش میبینه که خروسه داره میگه: فردا مزرعه دار می میره! مزرعه داره اینو که میشنوه پا میشه میره به حضرت موسی میگه: آقا این داره پیشگویی میکنه ها! اول گوسفند، بعد گاو حالا داره میگه من میمیرم! من چیکار کنم؟!
حضرت موسی هم بهش میگه: خب دیگه! تو نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید اتفاق می افتادن انجام بشن، اونا میتونستن یه جورایی پیش مرگ تو بشن، اما تو نذاشتی. حالا هم نوبت خودته و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.
نمیدونم این داستان چقدر راسته. ولی برای من یه نشونه داشت: "نذاشتی اتفاقات طبیعی که باید انجام میشدن انجام شن". همون روز بعد لایو خیلی بهش فکر کردم و به ذهنم رسید که: درسته که من میخوام که یه خونه داشته باشیم برای خودمون، و خدا هم قطعا بهمون میده. ولی راهش رو من نباید تعیین کنم. باید نشونه ها رو دنبال کنم و خدا بهم میده. حالا نباید حتما از این شخص خاص خونه رو بگیرم به زور!
و از اون روز دیگه این القای ذهنی رو انجام ندادم. نمیگم القای ذهنی بده، همینطور که استاد گفتن گاهی وقتا لازمه. مثلا فرض کنید میخواید به کسی کمک کنید که افکار مثبت تری توی ذهنش داشته باشه، یا از یه عادتی جدا بشه. من به همه اینا فکر کردم. و از وقتی که به این نتیجه رسیدم که راه انجام خواسته هام رو برای خدا تعیین نکنم، احساس میکنم برکت توی زندگیمون خیلی زیاد شده. کلی خبر خوب شنیدم، هدیه خوب و با ارزش گرفتم، کلی نعمت توی خونمون زیاد شده.
بخاطر همین فکر کردم شاید خوب باشه که با شما هم به اشتراک بذارم.
امیدوارم که زندگی تون پر از عشق و نور و برکت باشه همیشه